باز باران ...
دل نوشته ها و دست نوشته ها
نه تنها نمیره ، بلکه بزرگ تر هم شده .... نه تنها جلوی تنفسم رو گرفته ، جلوی تفکرم رو هم گرفته ... ای خدا کمکم کن ازش خلاص شم ؛ کمک کن. می گفتم اه !!! باز این جمله تکراری و کلیشه ای !!! تا این که یه اتفاقاتی برای خودم افتاد و من مجبور شدم شخصی رو ببخشم ، اما ... نه که نخوام ،نتونستم فراموشش کنم . یه میله به صورت عمودی نصب شده بود ... و داشتند با کلید و چاقو و این حرفا پرچم رو می کندند که یکیشون چشمش افتاد به من و دیدم سریع با ایما و اشاره و کشیدن لباس جلوییش که پشتش بهش بود . من رو نشون داد و یواش گفت بچه ها !!! فرار ... دوستانی من رو بشناسند می دونند دلیلش چی بوده ! راهنمایی : من لولو خورخوره نیستم و چهره ام کسی رو نترسونده . پس چی اونا رو ترسونده بود ؟... بعدش روزی رسید که قرار بود مشکلم حل شه ... آقا نه که نشد بد تر هم شد و این اقا چند روز درمیون جوابمو هم نمیده و منو گذاشته بلا تکلیف " یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه " دلیل اینکه یاد این جمله افتادم یه داستانه که نوشتمش. زن و شوهری افطارشان را کرده بودند و نشسته بودند پای تلویزیون که در خانه شان را زدند ... در را باز کردند . چه می دیدند ! عروسشان بود ... تنها آمده بود ... این اتفاق خیلی عجیب بود چون او هیچوقت بدون شوهرش به خانه پدر و مادر او نمی رفت ... یعنی چه اتفاقی افتاده بود که این عروس که به غرور معروف بود حتی اگر دعوت می شد آنها را یکی در میان به بهانه های مختلف رد می کرد امشب سر زده و بدون شوهرش به آنجا آمده بود ؟ آمد و نشست ... سکوتی همه جا را فرا گرفت تا اینکه عروس ، سکوت را با هق هق گریه هایش شکست ... زن و شوهر گریه کسی را می دیدند که سراپا غرور بود ... همه و همه در مقابل این دو شکست ... عروس گفت از شوهرش از اینکه چند ساله که با او بد برخورد می کنه از اینکه عصبیه از اینکه ... مصرف می کنه از اینکه دیشب اورا از خانه انداخته بیرون ... و همین دلیل باعث شده پایان تلخ را بر تلخی بی پایان (زندگی مشترکش )ترجیح دهد . زن و شوهر آن شب خواب نداشتند . داری ... همه حرفهای دلت رو که به هیچ کس نمیتونی بگی به راحتی آب خوردن واسه اونا می گی ... سنگ صبورتن .... همراهتن هم موقع غم ... هم موقع شادی بهترین روزهات رو با اونها میگذرونی ... دفتر خاطراتت فقط موقعی سیاه می شه که روزت رو یا دقایقی رو با اونا می گذروندی ... هم اش خاطره میشد ... کوچکترین کلمه ای که از دهانمون خارج میشد ... میشد ماندگار ... اینقدر خوبند که می گی خدایا اگه یه روزی قرار بشه از هم دور شیم چیکارکنم ؟ تنهای تنها می شم . اصلاً دق می کنم ... اما ... توی این گیرودار یکی وارد زندگی ما می شود به پیش بهترین آشنایان می رود و می گوید من از او ... دوستانش ... فرزندانش بد گفته ام ... می گوید یواشکی کارهای زشت می کنم ... و خیلی جالب .. در حالی که مطمئنی این آشنا ... ۱۷ سال آشنایی و فامیلی را به آشنایی یک ساله نمی فروشد در میان حیرت زدگی همگان ۱۷ سال را فراموش کرده و می گوید ... او راست می گوید و تو دروغ می گویی !!! و الان چقدر آرزو می کنم که ازمون دور بشن ... دورِ دور !!! ومن با تمام وجود معنای" شست و شوی مغزی "را با گوشت و پوست و استخوانم حس کردم شتریه که در خونه همه می خوابه ! یا به قول دوستی شتر مرغیه که در خونه همه تخم می ذاره . بدی یا شایدم خوبی مرگ اینه که خبر نمی کنه و یه دفعه ...! برای همین هم نوشته روی سنگ قبر فوت شده بدون نظر او و با نظر بازماندگانش انتخاب می شه ! داشتم فکر می کردم اگه پس از ۱۲۰ سال خدای نکرده زبونم لال ! به حقمون رسیدیم چرا چیزی رو که خودمون دوست داریم روی قبرمون ننویسن ؟!! از الان بشینیم فکر کنیم چه چیزی دوست داریم و بذاریم بغل وصیت نامه مون ... مثل سهراب سپهری که روی سنگ قبرش شعر خودش رو نوشته اند : به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید ... مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من حالا چه نوشته ای رو دوست دارید ... ؟ اگه بگید ممنون میشم !
منتظر یه اتفاقم ، یه شخص شایدم یه معجزه ...
که فقط من رو از این شرایطی که هستم دربیاره
حالا نمی دونم این انتظار فایده داره یا نه
کاش میدونستم که انتظارم بیهوده است یا نه .....
دوستش بهش قول داده بود فردا بیاد تا باهم برن جایی که تا حالا هیچ کس نرفته ...او منتظر بود ولی خبری از دوست نشد
فردا و پس فردا هم همینطور ....
او که با تنهایی عادت کرده بود !
چرا او که می خواست برود خود را دوستش معرفی کرده بود و به خود وابسته ؟
همین چندوقت پیشا برام پیش اومد ...
| Design By : Mihantheme |


